Need Help SoS

(admin@rayhanehjabbari.com)**برای ترجمه ای دلنوشته های ریحانه به همه ای زبانهابه کمک احتاج داریم لطفا اگر مایل هستیدکمک کنید به ما امیل بفرستید**

شعر و غزل

مثنوی معنوی دفتر اول بخش 1 - سر آغاز

 
مثنوی معنوی دفتر اول بخش 1 - سر آغاز
بشنو این نی چون شکایت می‌کند---------از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند-----------در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق-------تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش---باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم-------جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من-------از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست-----لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست-لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد-----هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد---------جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید----------پرده‌هااش پرده‌های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید----همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون می‌کند---------قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست---مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد------------روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست---تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد-----هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام-----------پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر-----------چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای----------چند گنجد قسمت یک روزه‌ای
کوزهٔ چشم حریصان پر نشد-----------تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد------او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما--------ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما----------ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد-------کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا----------طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی-----------همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از هم‌زبانی شد جدا--------بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونک گل رفت و گلستان درگذشت----نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای-----زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
چون نباشد عشق را پروای او--------او چو مرغی ماند بی‌پر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس-----چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود----------آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست---------زانک زنگار از رخش ممتاز نیست